پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

پارسا و مهرسا

آخرین بسته

این یک پیام بازرگانی نیست این تصویر آخرین بسته پوشکی هست که من استفاده کردم در سن ٢ سال و ٤ ماهگی من دیگه هیچ پوشکی استفاده نکردم این موفقیت را من در یک عملیات خود جوش شروع کردم و خودم از مامانم خواستم که دیگه پوشکم نکند و من هم نسبتا همکاری خوبی داشتم و در طی ٢ هفته من به این موفقیت نائل آمدم وداع با دوست ٢ سال و ٤ ماهه ام ...
12 خرداد 1392

بلار

تا روزی ٢ عدد هم در خوردنش رکورد دارم اما مامانم اجازه نمیده بیشتر از این بخورم البته ٢ تا پشت سر هم ها !!!!! صورتم هم از حرارت آتش اینطوری سرخ شده اینها هم که اینطوری سوخته شده اند چیزی جز چوب بلارها نیستند ...
12 خرداد 1392

پای من ...

یک بچه در پارک آماده عکس انداختن میشه، بدون هیچ دردسری! با حسرت به دریاچه نگاه میکنه و از کالاسکه پایین نمیاد! حتی در بغل هم راضی نمیشه و میخواد بره تو کالاسکه همه اینها که گفتم فقط یک دلیل دارند : بله ،تنها دلیلش پای مصدوم من هست که دو روزه من حتی ١ دقیقه هم پایم را زمین نمیگذارم البته عکسی که آقای دکتر از پاهام گرفت نشون میداد که هیچ آسیبی ندیدم اما در هنگام فوتبال بازی کردن در اتاق ضربه به پام وارد شده و من هم کمی ترسو هستم و پایم را زمین نمیگذارم این ترس من تا جایی هست که به مامانم گفتم چجوری راه برم من که پا ندارم!!!! راستی اینجا هم یک دریاچه در غرب تهران هست که خییییییییییییییییلی سریع آماده بهره ...
26 ارديبهشت 1392

مامانم...

تا چه زماني" مامانم" گفتنهاي من دل مادرم را ميلرزاند تا كي كمي بي حالي در صورت مادر را به حساب ناراحتيش ميگذارم و براي خوشحال شدنش هر ترفندي را بكار ميبرم و كوچكترين لبخندش را به حساب خوشحال شدنش ميپندارم تا كي چند ساعت دوري از مادرم اينگونه مرا دلتنگ ميكند كه بعد از ديدنش نميتوانم دستانم را از دور گردنش باز كنم و هزار بار بگويم "دلم برات تنگ شده بود، كجا بودي ؟دلم برات سوخته بود" تا كي براي خوابيدنم نياز به "دستهاي نرم "مادرم خواهم داشت ! تا كي "نرمك" مامان خواهم بود ؟ تا كي دل خوش به بازيهاي مامان هستم ،عسل بازي ،نمايش بازي و... و تاكي مامانم را اينگونه "دو تا دوست دارم" زماني من انقدر بزرگ خواهم شد كه شرم از بوسيدن مادرم را ...
22 ارديبهشت 1392

از اون حرفها!

مامانم بهم گفته به گلها دست نزنم ،فقط بو کنم منم به همه این نکته رو یاد آوری میکنم و توی خونه هم نسبت به گلها همین حس رو دارم یکی از جمله های من هنگام بو کردن گل در خانه این بود: به به چه بوی خوش رنگی! خب مگه بو رنگ نداره؟   ...
22 ارديبهشت 1392

در آینده میخواهید چکاره شوید؟

در حال حاضر من دوست دارم همه کاره شوم! تا ببینم برای آینده چه اتفاقی میافتد!     شاید ماهگیری در سواحل جنوب کار خوبی باشه حالا اگه همیشه سواحل جنوب نبود جاهای دیگه هم میشه وزرشکار هم اگه بشم خوبه همه مدلش هم دوست دارم آتشنشان اما یک کاری هست که عاشقانه دوستش دارم و همه جوره دوست دارم به دستش بیارم بدون لباس در حال سلام نظامی در حال جریمه نوشتن برای ماشینهای تو پارکینگ پلیس در حال میوه خوردن و این هم پلیس باغبان! خدایا یعنی من چکاره میشم؟ اما یک شغلی هست که این روزها طرفدارهای زیادی داره ،نمیدونم موقع بزرگی من هم این شغل باشه یا نه و اون شغل  ارزشمند متفکر...
17 ارديبهشت 1392

افعال منفی

در زبان شیرین پارسی افعال چگونه منفی میشوند؟ پاسخ این سوال را همه میدانند ،اما در زبان شیرین پارسا افعال منفی را اینگونه میشنوید: نه بریم نه بغلم کن نه نماز بخون نه ناهار بخوریم این هم یک نوعش هست! و یکی از جمله هایی که چند روزه خیلی ازش استفاده میکنم بخصوص وقتی دنبال مامانم میگردم و پیداش نمیکنم اینه: هر چی دنبالت گشتم کجا بودی؟ ...
8 فروردين 1392

سومین بهار

سومین نوروز را هم با تمام زیبایهایش دیدم امسال اولین سالی بود که سفره هفت سین رو در خانه چیدیم و مسافرت نبودیم من عاشق سفره هفت سین شدم مخصوصا سنجد هاش که خیلی خوشممز بود! روزی هم که میخواستیم بریم سفر و مامان جمعش کرد تا روی میز بگذاره من خیلی ناراحت شدم و میگفتم سفره هفت سین کو؟ سر سفره هفت سین هم از بابام و مامانم عیدی گرفتم مامانم برام یک جعبه ابزار حرفه ای گرفته بود و بابام هم پول بهم داد که من تصمیم گرفتم باهاش ادم اهنی بخرم ! هنوزم مامانم در تعجبه که من آدم اهنی از کجا شنیدم و دیدم؟ ...
7 فروردين 1392

خانه جدید

بابام بعد از ٣٠ سال مامانم بعد از ١٢ سال و من بعد از ٢ سال خانه قدیمی را ترک کردیم و امدیم اینجا  بعدا از اتاق جدیدم  و جاهای مختلف خانه مان که باعث سرگرمی های جدید من هم شده اند عکسهای بهتری میگذارم اما این روزها من پیشرفتهای چشمگیری داشتم که مهمترینشان پیشرفت در صحبت کردن هست  و من اینروزها بعنوان یک بچه پر حرف شناخته میشم البته فقط در محافل خودمانی در غیر اینصورت اگر فردی  که خوب نشناسمش حضور داشته باشه من خجالت میکشم و اصلا حرف نمیزنم ...
6 فروردين 1392